فهرست بستن

کتاب هایی که بوی کودکی می دهند

وقتی لابلای گرد و خاک کتاب های قدیمی دنبال عطر کودکی هایم می گشتم، به مجموعه سوم از نادر ابراهیمی برخوردم.
یادم افتاد که چقدر زمانی دوستش داشتم. فکر کردم ما با چه فضاهایی بزرگ شدیم. چقدر مطالعه می کردیم. یادم می آید که خودم را لابلای انبوهی از کتاب پنهان می کردم و ساعتها می خواندمشان. عطر آن‌ها را بو می کشیدم و هنوز آن عطر را به خاطر دارم.
کتاب جزئی مهم از زندگی ما بود. کانون پرورش فکری برایمان فعال و جذاب بود. کتابخانه ها را مکانی تفریحی و خوشایند می دانستیم. فکر می کنم حالا اینجور جاها اغلب برای بچه ها کسل کننده است.

نمی دانم کودکان امروز چقدر به کتاب علاقمندند. چقدر پدر و مادرها برایشان مهم است که فرزندانی کتابخوان بار بیاورند. نمی دانم چقدر حوصله اش را دارند که کتاب خواندن را تبدیل به تفریح دایمی برای کودکشان بکنند. تا اگر بعدها در بزرگسالی روزی احساس تنهایی کرد، غمگین بود، خسته از روزگار بود، ناامید بود، کتاب مرهمی بشود برای همه ی اینها. از این عالم بکشدش بیرون و رویاهایش را یادش بیاورد، که آنها را دنبال کند، که به جای تمرکز روی چیزهایی که نمی تواند تغییرشان بدهد، کمی زندگی کند.

اما اینرا می دانم که در هر برهه و موقعیتی از زندگی ام، این کتاب بوده که همراهم مانده، کمکم کرده، به دادم رسیده، نجاتم داده و خیلی چیزها را که داشتم فراموش می کردم به یادم آورده، دوستان خوب برایم ساخته، آدمهای خوب به زندگی ام آورده است. برایم امنیت خاطر آورده، از تنهایی درم آورده و خلاصه من بیشتر از این حرفها مدیون الطاف بیشمارش هستم. چیزی که هنوز با دیدنش چشمهایم برق می زند و شادمان می شوم. حالا چه توی کتابفروشی باشد، چه توی انبار خاک گرفته ی قدیمی.

Posted in دغدغه،دل نوشته

شاید این مطلب را هم دوست داشته باشید